ميگم:خيلى حالم بده،خيلى اين روزها حالم بده...........آينده تاريك و من هيچ شهودی ازش ندارم.اصلآ نميتونم پیش بینی كنم ۲ سال ديگه زندگيم چطوریه
! همش دارم مى دوم.درس،كار،اداره كردن يه زندگى مستقل،كلاس هاى فشرده ی زبان،فشارهای مختلفه روحى... اما بازم حس ميكنم عقبم و هى
بيشتر ميدوم.....شبها دير ميخوابم،همش خواب مى بينم،کلافه ام،عصبی ام،.........ميفهمى
چى ميگم؟می دونم می فهمی،بریده ام،اومدم پیش تو،اومدم پيش تو كه درد دل كنم،اومدم پيش تو چون ميدونستم تو تنها
كسى هستى كه....
ميگه:كلاس زبان جلسه اى چند ميدى؟
ميگم:چون ميدونستم تو تنها كسى هستى كه ميتونم همه حرفهاى دلمو بريزم بيرون و مطمئن باشم هيچكس
نمی شنوه...
پی نوشت: اگه نخوام تبلیغ سریال جومونگ رو بکنم کی رو باید ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2:36 PM  توسط سارا
|
اين روزها همش دویدم.از تموم كردن ۵ تا فصل سریال lost تو ۲ هفته و كلاس هاى
رانندگی كله صبح گرفته تادوندگی هاى پى در پى واسه تاسيس آموزشگاه مامان و
بابا که نمایندگی آموزشگاه كنكور [...] رو تو شهر [...] گرفتن.از اونجايى كه
خیلی آموزشگاه معروفیه و امسال كلى ثبت نامى داريم كارهاى زيادى رو سرمون ريخته
بود :نصبِ تابلو و بنر و تبليغ و ....................... تا استخدامِ پرسونال و زبون بازی!!!! هاى
مداوم واسه اين و اون و چک وچونه زدن...
جمعه ميگن قراره شلوغ شه ،به مناسبت روز قدس که تا پارسال پول می دادن ملت برن راه پیمایی امسال باید پول بدن به ضد شورش!!!! اگه شلوغ بشه كه احتمالا دانشگاه ما ديرتر شروع
ميشه.. با اين روندى كه دانشگاه شريف امسال داشته فکر کنم همین جوریشم فارغ التحصیل شریف بودن جرم سياسى محسوب شه!!!!
پى نوشت 1:امروز خانمِ مربی رانندگیم گفت:خوب بگو ببینم تو كه مثلا
مهندس كامپيوترى!!! تو دانشگاه بهتون گفتن چطورى ميشه تصوير پیش زمینه موبایلو عوض کرد
!!! بعدش كه بهش ياد دادم گفت:هممممممممممممم ميگن بچه هاىسراسری قوى تر از
بچه هاى آزادان راست می گن ها!!!!خوب باهاتون كار كردن!!!!!
پى نوشت 2:همين خانمِ ۵۰ سالi در يك حركت نمادین بهم گفت كه:ببینم تو كه بچه درس خونی چند ماهه ميتونم ديپلمِ كانون زبان ايران رو بگيرم؟البته تا حالا
انگليسى كار نکردما! اما ميخوام يه سفرِ خارج برم كه شوهرم حساب كار دستش
بياد،شايدم کلآ پیچوندمش طلاقمو گرفتم!!!! (اینکه سفر خارج و دیپلم کانون زبان و طلاق چه ربطی دارن خدا می دونه!)
پى نوشت 3:به نظرم این روزا شریعت مداری رو اگه ول كنى برميگرده ميگه:امام هم گاهى از خط امام خارج ميشد!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 7:17 PM  توسط سارا
|
/*
/*]]>*/
خانمِ منشى گفت:براى اداى پاره اى از توضيحات اول برين دفتر
آقاى مدير
گوشم زنگ خورد!!!بعد از اون نامۀ
کذایی حراست
كه بايد براى "اداى پاره اى از توضيحات" تك و تنها كله صبح ميرفتم دفتر
حراستِ مركزى به اين كلمه حساسم و ناخودآگاه ياد اون خانمِ چادرى می افتم كه دلش
ميخواست سر به تنم نباشه ياد اون راهروی ساكت كه همه بهت طوری نگاه ميكنن انگارمفسد فی الارض ای،ياد اون اتاقِ تاريك در بسته تو طبقه سومِ يه ساخته مون که یکی از پسر های هم کلاسیم كه يه
بسيجىِ ختم روزگار بود بهم توضیح! داد كه چى ها قراره بشنوم و بهتره چى ها
بگم...ياد همه ى حرفهاى تندى كه قول داده بودم نزنم ................
از اون روزهاى هيجان انگيزى كه
دوستانم با نشان های سبز تو دانشگاه راه ميرفتن خيلى گذشته
از استادهایی با مچ بند سبز سبز ،کت سبز،حرف های سبز، ورقِ هاى امتحان كه حتى بعد از
انتخابات و اون امتحان هاى تعویقی تهش نوشته بود سبز باشيد و سرافراز!!!!از شعار "شريفى
ميميرد دروغ نمی پذیرد"كه همه با مشت های گره كرده از ته گلو فرياد ميزدند.
حالا خيلى ها هستن كه با دیدن نامه ای
كه توش نوشته براى اداى پاره اى از توضيحات يه دلهره ی ناجور مى افته تو
دلشون....من دلم نمى خواد اين ترم كه ميرم دانشگاه يه سرى از دوست هام اخراجی باشن،يه سرى رو راه ندن،يه سرى رو جلو در بزنن!!!
من دلم نمى خواد صندلى اون هم دانشگاهیم كه هیچ کدوم از
امتحانا رو نيومد چون ۲ ماه بود كه مفقود شده بود بازم خالى باشه....نميخوام اين بار بجاى ستاره
پرونده ى بچّه ها مون رو اندازه يه منظومه شمسى پربار كنن !
دلم سكوت نمى خواد،معجزه هم هم نمى
خواد .ميدونم دفعه بعدى كه يه منشى بهم اين عبارت "اداى پاره اى از توضيحات" رو بگه خاطراتم از
امروز خيلى سياه تره ..اما دلم مى خواهد فقط يكم از اونى كه من الان پيش بينى
ميكنم كمتر سياه باشه...
خانمِ
منشى گفت:چيزى نيست،فقط مى خوان در موردِ نحوهِ پرداخت توضيح بِدن
كاش
همه توضيح ها اينقدر بی خشونت بود
کاش
هیچ وقت ........................
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 0:37 AM  توسط سارا
|
نوشته طلا معتضدی به كارگردانی آروند دشتآرای با بازی
پانته آ بهرام ، حامد بهداد ،باران كوثری ،سارا ریحانی ،حمیدرضا فلاحی،
داریوش فائزی و جواد نمكی در سالن دو ؛تماشاخانه ایرانشهر.
با اینکه بعضی از بچه ها گفتن بد بود اما من واقعآ پیچیدگیشو،بازی های قوی اش رو و همه ی تلاششون رو دوست داشتم..عالییییییییییییییییییییییییییییییییی بود.دلم می خواد باز ببینمش.یک تئاتر قوی با ایده های عالی.
بعدشم جلسه ی نقد و بررسی بود که انقد همه صمیمی و مهربون بودن که باورم نمی شد پانته آ بهرام شیطون و شوخ و شنگ در یه متری منه و پیام دهکردی داره تو چند متری ام ازشون سوال می پرسه!!!!!!!!!...
امروز از شرکت بهم زدن.گفتن بریم واسه صحبت.گویا رزو مه ام رو پسندیدن.امیدوارم با parttime بودن هم کنار بیان...فعلآ به کسی نگفتم تا باز بهم بگن تو که وضعت خوبه! چرا می خوای بیخیال خانواده و حمایتشون شی؟چرا انقد کله خری؟؟؟؟؟؟؟؟.از این حرفا خسته ام.دلم یه حزف تازه می خواد...
پ ن:دیدن سگوت سگ رو به هر هنر دوستی پیشنهاد می کنم
پ ن:عدم دیدن دادگاه ها و اعترافات از TV رو نیز همچنین!!!!
دیشب تا ساعت 4.30 مشغول edit کردن وب سایتی بودم که فردا موعد نشون دادن روند کار بهشون بودم.ساعت 5 کار رو میل زدم به همکارم و خوابیدم.....خواب دیدم،خواب دیدم،خواب دیدم...الانم یه ebook ششصد صفحه ای پیش روم دارم و یه قراره شام با دوستام و یه عالمه کار عقب مونده...
از دوران اون وبلاگ پرطرفداری که شعرهام رو توش می نوشتم خیلی گذشته،از روزی که همه چیز بین من و پسر ترسویی که بی نهایت عاشقش بودم تموم شد هم خیلی گذشته...اما هنوز اون ترس ها ،اون بغض ها و اون افسردگی فرو خورده که در ظاهر به خنده ای بلند تبدیل می شه تا دوستام بهم بگن چقدر زوووووووووووووووووووووود کنار اومدی با همه چیز،در من زنده ان و بهم نیش می زنن........
فکر کنم اون همه اتفاق بد پشت هم برای یه دختر 20 ساله منصفانه نبود!!یا برای اینکه همه اش رو تنها تحمل کنه....
نمی دونم و نمی خوام بهش فکر کنم یا به کسی بگم
'در زندگی درد هایی هست که نمی توان به کسی گفت.این دردها مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد' صادق هدایت
نمی دونم صادق هدایت چی رو به دوش می کشید اما در مورد خودم،خیلی خوب می دونم که چه زخمی رو حمل می کنم ،لبخند می زنم و سو تفاهم ایجاد می کنم............
+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 4:11 PM  توسط سارا
|
امروز یه دعوای حسابی با مامانم داشتم.خسته ام..............................................................................................................زندگی سخت شده این روزها.اوضاع مملکت...اوضاع من....این تلاش ناکام برای پایین دادن این بغض فروخفته و این عصبانیت پنهان...همه چی....
دیروز مجبور شدم با چند تا آدم رو اعصاب هم صحبت شم.اعتقاد داشتن که اوضاع مملکت عالیه و هیچ مشکلی نیست و اینکه چار تا جوون خام دارن مملکتو به هم میریزن...
همیشه برام سوال بوده که آدمهای این مدلی، اینا تو زندگیشون به چی فکر می کنن؟؟؟؟؟؟!!
باید بگردم دنبال کار.................................................................
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 4:20 PM  توسط سارا
|
صبح با یه اضطراب خاصی بیدار می شم.وقتی می فهمم کیم و کجام یادم میاد که اتفاق تازه ای نیست و من الان 2 ماهه که هر روز با همین حالت از خواب بیدار شدم.حالم بده خیلی حالم بده و نیم دونم باید چی کار کنم که این عصبانیت مدفون و این بغض فروخورده یه جایی تموم بشه.باید بنویسم... باید بنویسم.....................
باید یه بلاگ داشته باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:53 AM  توسط سارا
|